خوش اومدین به وبلاگ من . اینجام تا از خاطرات و سوتی و سرگذشتهای واقعی شما بگم .
2 ماه پیش / خواندن دقیقه

قصه واقعی از قاضی مصری

قصه واقعی از قاضی مصری

قصه واقعی از قاضی مصری💠

"به درِ هر خانه ای که بزنی فردا درِ خانه ات را میزنند"

یک قاضی با #ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را بیان میکند:


15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. در نزدیکی محل کارم یادم افتاد که چند دوســـیه مهم را خانه در خانه فراموش کردم و فورا سوار موترم شدم و به خانه برگشتم تا دوســـیه ها را بردارم.

وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد بیگانه با زنم #همبستر شده و نمیدانستم چی کار کنم. خودم وکیل بوم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم.

تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خداوند ــ ج ـ می سپارم.
آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که همرایش هیچ کاری نکردم.

او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار موتر شدیم و رفتیم۰۰۰

خانه پدر زنم در یک شهر دیگر بود و در راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم.

من کار خودم را به خداوند ــ ج ــ سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم.

خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا شویم.

وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم برش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی.

خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی در تلویزیون یا راه یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید.

بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم.

یک روز یک پرونده ی قتل آمد روی دستم و مرد قاتل را داخل آوردند.
به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم امد که همان مرد است که با زن قبلیم همبستر شده بود. ولی او مرا نشناخت.

برش گفتم: قضیه را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی.؟
گفت: قاضی صاحب رفتم خانه دیدم یک مرد بیگانه با همسرم همبستر شده و نتوانستم خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش.
گفتم: شاهد داری؟
گفت: نه
گفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟
گفت: زنم زود از خانه فرار کرد.
گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید 3 شاهد ماجرا را می دیدند.
گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟
گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته.

آن موقع بود که یادش امد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم همبستر شده بود و همرایش کاری نکردم.

گفتم: من آن روز کار خودم را به خداوند ــ ج ــ سپردم و من حالا با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم.

و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم.

"به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند"

شاید از نوشته‌های زیر خوشتان بیاید
نظر خود را درباره این پست بنویسید ...

منوی سریع